مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

90

زينت المجالس ( فارسى )

حاضر گردانيده تاج شاهى را بين السبعين وضع كرد بهرام با كسرى گفت قدم پيش نه و تاج بردار كسرى گفت طالب ملك توئى و صاحب تاج من بايد كه اين جرأت كنى و بهرام بر پشت يك شير جسته چون شير ديگر بر او حمله آورده پيكرش را بضرب گرز نرم ساخت آنگاه گرزى ديگر بر سر مركوب خويش زده مغزش را پريشان ساخت و تاج را برداشته تارك همايونرا زينت داد اول كسى كه با او بيعت كرد كسرى بود ذكر سلطنت بهرام گور چون بهرام بر سرير ملك استقرار يافت نعمان بن منذر را از خواص خويش بمزيد قرب ممتاز ساخته پدرش منذر را عذرها خواسته اموال بسيار داد و عامه سپاه عرب را بانعامات محظوظ گردانيد تغار و علوفه مقرر كرده روى به نشاط و شكار آورده همواره بشرب مدام و مصاحبت دلبران سيم - اندام اشتغال مينمود و اهل بازار در اين باب تقليد پادشاه نموده از صباح تا چاشت بكسب اشتغال نموده بقيهء روز را بعيش و طرب بسر ميرسانيدند و چون خبر بخاقان چين رسيد كه بهرام مانند نرگس و لاله يك لحظه بىقدح و پياله بسر نميبرد طمع در ملك ايران كرده با سيصد هزار سوار از آب آمويه عبور كرده چون اين خبر ببهرام رسيد در باب اجتماع سپاه و استعداد پيكار تغافل نموده هرچند بزرگان ايران او را بتهيهء قتال ترغيب مينمودند قبول نكرده ميگفت اعتماد نه بر لشكر بسيار است بلكه بلطف آفريدگار است و چون خاقان بولايت ايران درآمد بهرام با هزار سوار كه هريك رستم و اسفنديار را قابل غاشيه‌كشى ميدانستند باسم شكار بآذربايجان رفت عوام گمان بردند كه بهرام از خاقان گريخته التجا بقيصر مىبرد و امرا از بيم جان عرضداشتها بخاقان نوشتند و از فرار بهرام اعلام دادند و تحف و هدايا فرستادند و اظهار بندگى و سرافكندگى كرده ملتزم باج و خراج شدند و خاقان از اين صورت مسرور شده آنجا كه رسيده بود رحل اقامت انداخته بود بعيش و طرب اشتغال داشته دشمن قويرا ضعيف شمرد بىپاسبان و طلايه رحل اقامت انداخته بىحارس و نگهبان در مرغزارهاى خراسان بمى خوردن نشست و از مضمون اين قطعه غافل مانده كه : دانيكه چه گفت زال با رستم گرد * دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد ديديم بسيكه آب سرچشمهء خورد * چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد بهرام از آذربايجان راه گردانيده بسرحد خوارزم رفت و ناگاه بمرو رسيده